|
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13 17:40 توسط هستی |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام:
بازم دیر شد امروز چندتا متن می ذارم... امیدوارم خوشتون بیاد زندگی چون کودکی تنهاست: الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو … الو… سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم … هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما… بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد… خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است … بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي… کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت + نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03 9:29 توسط هستی |
سلاااااااام:
ببخشید که خیلی دیر کردم... دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود از نظراتون ممنونم دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی زیبا تو که بار مژت یه دنیا رو مات می کنی یه دنیا رو قربونی چشمک چشمات می کنی تو که اگه کسی نخواد با تو مث اینه باشه با داغی لحنن نگات اون مجازات می کنی نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ، ترانه ی اردی بهشت زیبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه چیکار می تونم بکنم ، جز اینکه آرزو کنم تمام غصه های تو ، فقط مال خودم بشه نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا کی گفته تو نخوای ، تو کوچه ها بهار میاد وقتی بهاره که جهان با حرف تو کنار بیاد اگه یه غم به هم زده دنیای ارغوانیتو الهی که بره به جاش ، برای من هزار بیاد نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا شاید بگی حالا صحبت دیوونگی نیست اما می گم بی عشق تو اسم چیزی زندگی نیست دریای طوفان زرده تو ببینمو چیزی نگم خوب می دونیم من و تو که این رسم پروانگی نیست نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبای من دنیای ما طلوع داره ، غروب داره نقشه ی سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره تو اونا که پشت نقاب ، از نسل دور آدمن هم آدمای بد داره ، هم آدمای خوب داره نبینمت یه وقت بشی تلسیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا نگین عشق تو، صد تا طبق جواهره یه قایق بادی داره پر از نگاه و خاطره میون این شهر غریب ، با چهره های آشنا یکی می میره واسه تو که یه جورایی شاعره نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاست ترانه ی اردی بهشت زیبا با یک چکه غمت ، می ریزه هفت تا آسمون می شکنه از غصه ی تو ، یه بار دیگه رنگین کمون نمی دونم که خزون نشسته رو کدوم گلت می خوای بهم نگی ، نگو اما همینجوری نمون نبیمنت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت یه عمریه تو میدونا چشما به تو خیره می شه با رنگ روشن نگات ، روز همه تیره می شه قصه ی هر کس که به تو بد کنه و خوب نباشه حکایت مجرمی که دایم تو زنجیر ، می شه نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا جای تو ، آسمون بارید و کلی خالی شد ما هم از این غصه ی اون ، دلش گرفت ، هلالی شد دخترکی که زندگیش با رؤیای تو می گذره دچار کابوس بد و خط خطی و خیالی شد نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا به جون همه چیم ، آره جون خودت قسم بدون لبخند تو من به هیچ جایی نمی رسم به خاطر خود خودت ابرو یه کم کنار بزن بذار که ماه طلوع کنه از چش مثل هیچکسم نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت زیبا جونم خوشم باشی نمی شه باز از تو نوشت چه برسه به اینکه نه ، بگذریم از خیال زشت نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردی بهشت ندارم بشنومت از این و اون ببینم عکستو تو آلبوم عکس دیگرون نمی تونم ببینم با همه مربونیتو با منی که عمریه دیوونتم ، نامهربون با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ دیگه طاقت ندارم تو رؤیای کسی باشی دنیای منی ، محاله دنیای کسی باشی عمریه داد می زنم زیبا فقط مال منه نمی تونم ببینم تو زیبای کسی باشی با همه می بنمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ دیگه طاقت ندارم ، زیبا چه قدر سفر می ری ؟ به خدا رو کره زمین باشی هدر می ری می دونم ، توی قایم باشک تلخ روزگار یه روز از دست چشای این دیوونه در می ری با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، همه تو رو نشون می دن وقتی که می بینمت ، دستاشونو تکون می دن قیمت ناز نگات ، هر چی باشه من می خرم بقیه رد می شن و همه می گن گرون می دن با همه می بینمت ، با همه به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ندارم ، توام من و دوس نداری خودتم از همه بیشتر من و تنها می ذری می دونی نه روزگار ، نه مردمش ، نه تو ، نه عشق قدیما به این می گفتن ، غریبی ، بدبیاری با همه می بینمت ، با همه به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، همه تو رو نشون می دن وقتی که می بینمت ، دستاشونو تکون می دن قیمت ناز نگات ، هر چی باشه من می خرم بقیه رد می شن و همه می گن گرون می دن با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، توام من و دوس نداری خودتم از همه بیشتر من و تنها می ذاری می دونی نه روزگار ، نه مردمش ، نه تو ، نه عشق قدیما به این می گفتن ، غریبی ، بدبیاری با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم بخونمت تو هر غزل گل ارکیده بیارن واسه تو بغل بغل تو که بهتر می دونی ، هیچ کس دیگه نمی گفت به چشای مثل ماه نازنین تو ، عسل با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، پروانه هات فراوونن اونا از دیوونگیم بی خبرن ، نمی دونن اما من یه روز میام انقده فریاد می زنم تا برن تمام عاشقایی که تو می دونن با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، بپیچه موجای صدات کسی عکسی داشته باشه از طلوع خنده هات نمی خوام حتی کسی یه شاخه گل بهت بده همه ی گلا رئ من یه روز می ریزم زیر پات با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم همه تو رو طلب کنن از آتیش عشق تو یا بسوزن یا تب کنن مگه من مرده باشم که بذارم چند تا دیگه روزشونو به هوای دیدن تو شب کنن با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ببینمت با دیگری دسای کسی باشه تو اون دسای مرمری نمی تونم ببینم من دیوونت باشم و تو بی تفاوت از کنار یه دیوونه بگذری با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم دنیا برام جهنمه عکساتو همیشه می بینم توی دستای همه تو بیا و محض خاطر کسی که دوس داری بگو که عاشق تر از هر کسی که دیدی ، مریمه با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، به خیلیا نس می دی خیلی راحت با غریبه آشناها دس می دی می دونم اگه یه ذره دیگه ایراد بگیرم همه ی شعرا و نامه های من رو پس می دی با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، دلم برات تنگ شده غم تو رو شونه هام یه کوهی از سنگ شده تو صدات یه چیزیه خیلی من و می ترسونه حتی من بهم می گه مهر تو کمرنگ شده با همه می بینمت با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، تو نمی خوای ببینمت گل من فک می کنی می خوام بیام بچینمت دوس دارم یه وقت کوتاه بذاری برای من توی لحظه های فیروزه ای و ناب و کمت با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه طاقت ندارم ، دلم یه گوله آتیشه گل من تو هم که دائم می گی اینجور نمی شه حق داری ، من دیوونم تو که گناهی نداری نمی تونی بسوزی پای یه عاشق ، همیشه با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم دیگه هم تو کار داری ، هم ماجرا طولانیه هوای چشم منم ابریه و طوفانیه زیبا جون اگر یه وقت حرفی زدم به دل نگیر اوج دیوونگیا تو بیتای پایانیه با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم شنیدم امسال دیگه می خوای بیای تولدم کلی شرمنده ی این حرفایی که زدم ،، شدم با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق تو شدم چه بیای و چه نیای من همیشه شرمندتم همیشه مزاحم احم و نگاه و خندتم می دونی عاشقتم ، به این دلیله که همش نگران حالا و گذشته و ایندتم با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم زیبا جون اینو بذار تو برگه های چکنویس نمی گم نخون ، بخونو بعدشم روش بنویس اگه خوب نگاه کنی ، می بینی که مونده رو اون رد اشک دو تا چشم عاشق و ابری و خیس با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم زیبا جون من و ببخش ، عاشقتم اما بدم توی این دنیا ، فقط دیوونگی رو بلدم من می میرم واسه هر چی که بگی ، هر چی بخوای به دلت نگیر که این حرف و یه عالمه زدم با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم + نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30 9:13 توسط هستی |
سلااااااااااااااااااااام: سال نو مبارک... من که یادتون نرفت امیدوارم امسال سال خوبی باشه.... سال ۸۶ به نظر من سال مرگ بود بود ( وای چه تنبیهی... مطمئنا همه ترسیدن در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود : جهان انجمن شد بر تخت اوي از آن بر شده فره بخت اوي به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل ز کين به نوروز نو شاه گيتي فروز بر آن تخت بنشست فيروزروز بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشگران خواستند محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته : جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد مي باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمايـيـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند. ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند. به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. " و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند. در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) . صدرالدين عيني دربارهً برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا ( ازبکستان ) مي نويسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـني ها، راست آمدن اين عيد، طبـيـعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند : " حمل، همه چيز در عمل ". در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود. وي در جاي ديگر مي گويد : در بخارا " نوروز " را عيد ملي عموم فارسي زبانان است، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي ديني به اين عيد که پيش از اسلاميت، عادت ملي بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد را ترک نکرده بودند، رنگ ديني اسلامي داده، از وي فايده مي بردند. از آيت هاي قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وي در نوروز از عادت هاي ملي بيـش تره بوده، تر کرده مي خوردند. ولي برگزاري شکوهمند و باورمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بيـن همهً قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است، که با وجود جنگ و ستيزها، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي، اعتقادي، علمي و فني، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ و در مقام مقايسه، امروز جامعـه و کشوري را با جشن و آيـيـن چندين روزه اي، که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام، فقير و غني، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايـي و عشايـري باشد، سراغ نداريم. + نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11 12:46 توسط هستی |
سلام بعد از یه قرن: ببخشید که این بار خیلی طولانی شد.... نمی دونم درسام چرا اینقد سنگین شده از همه ی دوستایی که برام نظر دادن ممنونم... دستتون درد نکنه فروغ فرخزاد بذارم نغمه درد در من و اين همه زمن جدا با مني وديده ات بسوي غير بهر نمانده راه گفت وگو تو نشسته گرم گفتگوي غير غرق غم دلم به سينه مي تپد با تو بيقرار وبي تو بي قرار واي ازآن دمي كه بي خبر زمن بر كشي تو رخت خويش از اين ديار سايه ي توام بهر كجا روي سر نهادم به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه بر گزينمش بجاي تو شادي وغم مني به حيرتم خواهم از تو...در تو آورم پناه موج وحشم كه بي خبر زخويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد رشته ي وفا مگر گسستني است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهدعاشقان مگر شكستني است؟ ديدمت شبي،بخواب و سر خوشم وه...مگر به خواب ها ببينمت غنچه نيستي كه مست اشتياق خيزم و ز شاخه ها بچينمت شعله مي كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند... بلكه ره برم بشوق. در سراچه غم نهان تو
آئينه شكسته ديروز به ياد تو وآن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر سينه فشاندم چشمانم را ناز كنان سورمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سرشانه در كنج لبم خاي آهسته نشاندم گفتم به خود آن گاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همهافسون گري ناز چو پيرهن سبز ببيند تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شدي او نيست در مردمك چشم سياهم تا خ۰يره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان به چه كار آيد امشب كو پنجه او تاكه در آن خانه گزيند من خيره به آينه و او گوش به من داشت گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن،چه بگويم،كه شكستي دل ما را
وداع مي روم خسته افسرده وزار سوي منزگه ويرانه ي خويش به مي برم از شهر شما دل شوريده وديوانه ي خويش مي برم تا كه در آن نقطه ي دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بي جا تباه مي برم تا ز تو دورش سازم زتو ،اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك آه،بگذار بگريزم من ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد واز شاخم چيد شعله ي آه شدم ،صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ،خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
جواب نظرات
رضا وستلایف: آره ما هموناییم..... علت اینکه کمتر فعالیم اینه که نگار کنکور داره و منم خیلی دیر به دیر میام نت..... مرسی که سر زدی... منم به وبت سر زدم.. عکسات خیلی جالب بود فرزانه جونم:منم دلم برات خیلیییییییییییییی تنگ شده... مرسی که سر می زنی الیشا:من در مورد همه چی می نویسم.... موضوع خاصی ندارم..خوشحال می شم بازم سر بزنی از بقیه ی بچه ها از جمله هادی ممنونم...بازم سر بزنین فعلا بای + نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 10:44 توسط هستی |
حمید مصدق خودشکن اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست *** گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لبخند دره دست او آيا نخواهد چيد سيب را از شاخه اميد نونهال مهر را پر بار چشم او آيا نخواهد ديد؟ - نه نخواهد ديد - دست او از شاخه اميد - ميوه شيرين نخواهد چيد *** باز مي گردد، دريغا بازگشت او نيشخند دره ها را تاب نتواند پيش طعن كوهها از شرم گشتن آب نتواند باز مي گردد و مي خواند : (( دره اي آغوش بگشوده (( جاودان آغوش بگشوده (( انتظارت چيست ؟ (( كارت چيست ؟ (( هان پذيرا ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟ (( اين پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟ (( دره، آيا اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟ (( جاودان در گرمي آغوش خواموشت - نمي خواني ؟ دره خاموش است دره سر تا پاي آغوش است ***** و سكوتي سرد و صامت در فضا گسترده سنگين بال ناگهان پژواك « واي » مرد در دره طنين افكند جغد زد شيون چرخ زد كركس دره زد لبخند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ افسوس در پيش چشم دنيا دوران عمر ما يك قطره دربرابر اقيانوس در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان عمر جهانيان كم سوتراز حقارت يك فانوس افسوس ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در شنبه 1386/09/24 8:9 توسط هستی |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ شيطان : نخستين كسى بود كه بعضى كارها را مرتكب شد و پيش از او كسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از اين قراراند: - اولين كسى كه قياس نمود و خود را از حضرت آدم عليه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است . - اولين كسى كه در پيشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد. - اولين كسى كه كه معصيت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود. - اولين كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از اين درخت نخوريد، چون درخت جاويد است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شريك مى شود. - اولين كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصيحت مى كنم . - اولين كسى كه نماز خواند و يك ركعت آن چهار هزار سال طول كشيد. - اولين كسى كه منبر رفت و براى ملائكه سخنرانى و صحبت كرد. - اولين كسى كه كه به خدا مشرك شد. - اولين كسى كه كه غنا و آواز خواند، همان زمانى كه آدم عليه السلام از درخت نهى شده خورد. - اولين كسى كه از خوشحالى سرود خواند و آن هنگامى بود كه آدم به زمين آمد. - اولين كسى كه نوحه خواند و گريست ؛ چون او را به زمين فرستادند، به ياد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گريه كرد. - اولين كسى كه لواط كرد چون زمانى كه به ميان قوم لوط آمد خود را در اختيار آنان قرار داد تا با او لواط كنند. - اولين كسى كه دستور ساختن منجنيق را داد تا حضرت ابراهيم عليه السلام را با آن در آتش اندازند. - اولين كسى كه دستور ساختن حمام را در زمان حضرت سيلمان عليه السلام داد تا نظافت كنند. - اولين كسى كه ساختن نوره را در زمان حضرت سليمان داد، براى اين كه موهاى اضافى پاى بلقيس پادشاه سبا را از زمين ببرند. - اولين كسى كه دستور ساختن شيشه را داد تا حضرت سليمان عليه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقيس را آزمايش كند. - اولين كسى كه دستور ساختن صابون را داد تا مردم بدن و لباس خود را بشويند. - اولين كسى كه دستور ساختن آسياب را داد تا مردم گندم هاى خود را آرد كنند. - اولين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد تا مردم را منحرف كند و از مسير حق برگرداند. - اولين كسى كه خدا را در آسمان ها پرستيد. - اولين كسى كه عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد! - اولين كسى كه به خداى خود اعتراض كرد. - اولين كسى كه شبيه شدن به ديگران را مطرح و مردم را به آن تشويق كرد. - اولين كسى كه كه سحر و جادو كرد و آن دو را به مردم ياد داد. - اولين كسى كه ساز درست كرد و خود، آن را نواخت . - اولين كسى كه براى زيبايى ، زلف گذاشت . - اولين كسى كه براى مخالفت با پيامبران ريش خود را تراشيد. - اولين كسى كه براى مست شدن مردم ، شراب درست كرد. - اولين كسى كه ساختن آلات لهو و لعب و موسيقى را به قابيل آموخت . - اولين كسى كه وقتى وارد جهنم مى شود، خطبه مى خواند. - اولين كسى كه مكر و حيله و خدعه نمود. - اولين كسى كه نقاشى كرد و چهره كشيد. - اولين كسى كه آتش حسدش شعله ور شد. - اولين كسى كه به ناحق مخاصمه و جدال كرد. - اولين كسى كه خداى تعالى به او لعنت نمود و از ناراحتى فرياد كشيد. - اولين كسى كه به خدا كفر ورزيد. - اولين كسى كه گريه دروغى نمود. - اولين كسى كه عبادت و خلقت خود را ستود. - اولين كسى كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت اولين كسى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل او را لعنت كردند. - اولين كسى كه از ترس ملائكه فرار كرد و خود را مخفى نمود. - اولين كسى كه دستور مساحقه داد. امام باقر عليه السلام فرمود: ((وقتى خواسته ابليس در قوم لوط عملى شد، خود را به صورت زن در آورد و سراغ زنان آمد و گفت : آيا مردان شما با هم لواط مى كنند؟ در جواب گفتند: آرى . دستور داد شما نيز با هم مساحقه كنيد + نوشته شده در شنبه 1386/08/19 9:18 توسط هستی |
بچه ها واقعا معذرت می خوام سالگرد ازدواج نیکی جونم رو هم تبریک گفتم تیر دو نشون بزنین ممنون از هادی عزیز که دقت کردن موفق باشین بای + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/22 8:8 توسط هستی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام امروز ۱۸ مرداد تولد نیکی جونمه ی نازش زندگی کنه و احساس خوشبختی کنه اینم چندتا عکس از نیکی جونم
از تمام کسایی که بهم سر می زنن و نظر می دن ممنونم موفق باشین در پناه حق باااااااای
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18 10:58 توسط هستی |
سلام به همگی من باز امروز بعد از عمری اومدم که آپ کنم شاید آپ امروزم برای بچه ها هم جالب باشه emma watson(عکس ها رو سیو کنین تا بزرگ بشن)
بچه ها چند تا دیگه عکس مونده... اگه خواستین بگین بذارم... قوربونتون بای
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17 10:27 توسط هستی |
|